پیرنگ
شعر، داستان، یادداشت
شهر من درّه ای است میان رویاهای بلند و خیابان هایش بال های ریخته ی پرنده ای پیر. تو آوازی بودی که هر صبح با دامنی برف پیراهنی باران این حجم غمناکِ دامنه دار را تا شیشه های عریان خوشبختی دویدی. و مسیرِ یک طرفه ی زیبایی را به انگشت های خشک عابران کشاندی. تو آخرین امید تا شهر دوباره بال در بیاورد. تابستان ۹۰ از چرخش زمین می ترسم. می ترسم جاذبه دستم را ول کند و با مخ در خاک ساعت های زواردرفته فروبروم. جایی که زمان سقط می شود و سقط یعنی زندگی. از زندگی می ترسم. عکسم را در کیف جیبی ات در پوشه ی ذهنت در قاب دیوارها نگه دار. می خواهم مطمئن شوم که هستم و فراموش می شوم. فروردین ۹۱ زمان جریان دارد مثلا همین حالا می دانم سیل تو را فرسنگ ها دور کرده. (خرداد 90) بین دو ژانر به رختخواب می روم حماسه ی تاریکی تراژدیِ تنهایی. بالای سرم رستم و هملت تا صبح فک می زنند درحالی که زبان هم را نمی فهمند. دی 90 اشاره کن به چراغ های درخت به گلابی ها و این که چگونه کرم نور می جَوَد. (آبان ۹۰) به چشم هام نگاه می کند و دروغ می گوید... چراغ های شهر. چیزی بیش از سیمای ما ، به ما، ماننده است و آن لبخند ماست! ( نوشته شده از کتاب کارگران دریا)
| Design By : RoozGozar.com |


